مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

81

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هشتصد و يازدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه گفت : اى دايه ، اين جوان غريب ديوانه است كه مانند ديوانگان بسوى من نظاره مىكند . عجوز گفت : اى ملكه ، او معذور است . كه در مثل گفته‌اند : بيمار عشق را دوا نباشد و عاشق را از ديوانه ، فرق نتوان كرد . پس از آن ، حسن گريان گشته ، اين دو بيت برخواند : مگر تو با بت من زادهء ز يك مادر * كه هست ديدن رخسارهء تو جان‌پرور و با ملكه گفت : به خدا سوگند تو زن من نيستى . و لكن بزن من بسيار شبيه هستى . ملكه نور الهدى از سخن او بخنديد و بسوى او ميل كرده ، به او گفت : اى حبيب من ، نيك بر من نظر كن و جنون و حيرت بگذار و از آنچه مىپرسم ، جواب مرا ده كه گشايش كارهاى تو نزديك ميماند . حسن گفت : يا سيدة الملوك ، از هرچه ميخواهى سؤال كن . ملكه گفت : كدام عضو زن تو شبيه منست ؟ حسن گفت : اى خاتون ، همهء آنچه از حسن و دلبرى و غنج و دلال و گفتار خوش و قامت زيبا در تو هست ، بزن من شبيه است . آنگاه ملكه روى بامّ الدواهى كرده ، به او گفت : اين جوان را به مكان خويش بازگردان و خدمتهاى او را خود بجاى آر تا من از كار او تفتيش كنم . اگر اين جوان ، وفادار و خداوند مروت باشد ، ما را يارى او فرض است . خاصه آنكه به شهر ما آمده و بر ما پناه آورده و رنجها برده و خطرها ديده است . و لكن چون تو او را به منزل رسانى ، تابعان خود را به خدمت او بگمار و خود بسرعت نزد من آى . عجوز ، حسن را به منزل خويش برد و كنيزكان به خدمت او گماشته ، خود بازگشت . ملكه فرمود كه : سلاح پوشيده ، هزار سوار دلير حاضر آور . عجوز ، سلاح پوشيده ، هزار سوار شجاع حاضر آورد . ملكه فرمود كه : به شهر پدر من ، ملك اكبر شو و در نزد خواهرم نور السنا فرود آى و بگو كه فرزندان خود را بسوى